|
تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیانکن ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو ای با دوستی دشمن! زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست زبان قهر چنگیزی ست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید برادر گر که میخوانی مرا بنشین برادر وار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسانکُش برون آید تو از آیین انسانی چه میدانی؟ اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظۀ غفلت این برادر را به خاک و خون بغلطانی؟ گرفتم در همه احوال حقگویی و حقجویی... و حق با توست ولی حق را ــ برادر جان ــ بهزور این زبان نافهم آتشبار نباید جست... اگر این بار شد وجدان خواب آلودهات بیدار ...... فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۶ ق.ظ  توسط سید حامد مدنی
|
|