خواب و خیال 
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت 
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت 
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند 
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت 
نویسنده: ققنوس&سیمرغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ساعت ۳ ب.ظ  توسط سید حامد مدنی  |